خاتون و هذيان هاي من بر لب ريل تكرارها
خاتون و هذيان هاي من بر لب ريل تكرارها
بدجوری از هم نفسی بیهوده با دیوارهای سرد خسته ام انسان ها چه قدر بوی سیمان میدهند...
خاتون! این هیکل های سنگی،چه سنگین و سخت
می چرخند در چرخش بی مدار زمینی که سرزمین اش به سراب گره می خورد و تشنگان اش سر آب را گم
کرده اند در کویر کور روزگار،وقتی که
خورشید برای کشتن ابر نقشه می کشد و ابر از ناخن خشکی نمی نمی بارد بر جگر سوخته خاک سترون
در عبور بادهای هرزه گردی که از شوکران سم و سرب سرشارند...
خاتون!باید بروم از این همه بیهودگی،وقتی دستی گره نمی خورد
تنهایی هایم را و نمی نوازد تارهای
خاموش سازی را که سال هاست خاموش و خسته در سینه ام پرپر میزند در حسرت انگشتانی که به زخمه مهری زخم های دیرین غربت و تنهایی
اش را در جزر و مد تصنیفی عاشقانه
التیام بخشد...
خاتون! سرزمین دنیا به درد ماندن نمی خورد قطار من به انتها رسیده است باید پیاده شوم قبل از آنکه به حادثه سنگین انسان بودن
گرفتار آیم بگو دنیا را نگه دارند،در
گریز از سیماهایی که آغشته به سیمان بی
مهریست باید پیاده شد از قطاری که بر ریل تکرارها
می چرخد...
میخواهم پیاده شوم دنیا را نگه دارید!..
نوشته : غلامرضا امام علیزاده*امامی*
نام : غلامرضا امام علیزاده (امامی)