خاتون و هذیان اندیشه ای مه گرفته

باز اندیشه ام را مه گرفته است دارم گم میشوم در ورق پاره های سرزمینی که سند اصالتش بوی نان سوخاری می دهد و آدم هایش خروار خروار گندم می دزدند از خرمنی که خوشه هایش ریشه در خون و خیانت قبیله دارد.      نمی ترسم اگر سرم را بادهای ولگرد بتکانند و بپراکنند اندیشه ای را که در هر ذره آن ققنوسی به بیضه نشسته است و آوای بیداری از منقارش شکوفه می زند در اصطحکاک بالهایی که آتش به خرمن بیداد می زند،بی داد چگونه نفس بکشم زندگی سکوت بارم را در گرانباری بار استبدادی که بر شانه هایم جاریست با عطش لبانی که در حسرت جرعه ای فریاد می سوزند....

خاتون این روزها سرشارم از عصبیت عصیانی که روح خفته ام را به بیداری فرا می خواند در بی داری زیستنی خفت بار که خفتگان این سرزمین را فرا گرفته است و درختی را عرضه دار شدن نیست برای به دوش کشیدن نعش شاعری که در حسرت هماغوشی حقیقت خاکستر شد و اندیشه اش را گردباد برد ...

آی خاتون!دارم له له می زنم در له زار سرزمینی که زار و بیزار کرده روح بی آزاری را که شروه تبعیدی اش در این نیزار بی انتها پیچیده است و نغمه غربت اش در سوز نی چوپانان قبیله گوسفندان را به ستوه آورده و دشت را به ناله وا داشته است...!

خاتون خاتون خاتون! دستم به دامنت،دستم بگیر و رهایم کن از این حصار بی فردای گم شده در تاریکی خاک که وجب وجب آن را نفرت و نفرین فرا گرفته در بی دینی دستانی که راه آسمان را گم کرده اند و ایمانشان را با شیطان به معامله نشسته اند بر سر بازاری که جیرینگ جیرینگ تقلبی سکه هایشان گوش شهر را کر کرده و کرکره های آویخته بر پنجره اندیشه هایشان آغشته به سیاهی و سکوت است در هوای مه آلود سرزمینی که ساکنانش بر سر زمین همدیگر را لت و پار می کنند و افکارشان بوی باروت و ستیز و سیاست می دهددر لحظات مه آلود اندیشه شاعری سر در گریبان....! 

نوشته : غلامرضا امام علیزاده(امامی)