ماتم
ماتم
وقتی هوای قلب من ازغم گرفته است
حتما دلم بیاد تو ماتم گرفته است
سوزی غریب می وزد از چشم آسمان
بر شاعری که خاطرش ازغم گرفته است
اینجا هوای شهر مرا رنج میدهد
اینجا که بوی فتنه آدم گرفته است
در انزوای سرد خودم پرسه میزنم
روحم زدست یک غم مبهم گرفته است
ماندن درین قبیله برایم صلاح نیست
منکه دلم ز آدم و عالم گرفته است
هنگام رفتن است توقف نمیکنم
وقتی فضای شهر دمادم گرفته است
ابری شدم زعشق دروغین دوستان
چشمم دوباره بارش نم نم گرفته است
می بارم از دو چشم پریشان منتظر
برگونه ای که حسرت شبنم گرفته است
غربت چنان میان تنم زوزه میکشد
حتی دلم برای خودم هم گرفته است
اندوه عشق و آتش اندوه و سوز غم
درمن چگونه این همه باهم گرفته است
مردی دگر برای امامی عزیز من
حالادلش برای تو ماتم گرفته است
شعر : غلامرضا امام عليزاده (امامي)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ ساعت 22:37 توسط امامی
|
نام : غلامرضا امام علیزاده (امامی)