قصه شاه و گدا

قصه شاه و گدا

باید به زمین دوباره سامان بدهیم

بر مردم درمانده کمی نان بدهیم

در شهر دوباره قصه شاه و گداست

دیرست بیا به قصه پایان بدهیم

***

شرمنده اگر در خودمان گم شده ایم

در رنگ و لعاب این جهان گم شده ایم

بی شک همه از آمدنت بی خبریم

وقتی که میان نام و نان گم شده ایم

***

یک روز تو از حصار شب می گذری

از ظلمت شب مدار شب می گذری

تا فاصله ها را ز میان برداری

بی واهمه از حصار شب می گذاری

شعر : غلامرضا امام علیزاده(امامی)


هذیان های من در جستجوی خاتون

هذیان های من در جستجوی خاتون

گم شده ام در جستجوی گمشده ام در کوچه پس کوچه های شهری که دیوارهای بلندش با شب الفتی دیرینه دارند و اندیشه اش بوی تردید و توهم می دهد با ساکنانی که از عصبیت خشم و تنش و تنفر و توطعه لبریزند برای برچیدن چشمانی که سرک می کشند برای ملاقات با خورشید از پشت پنجره هایی که ارتباطی با روشنی و نور ندارند و در تاریکی آسمانخراش ها آرمیده اند بی آن که به روزگار بی فردای ساکنان شان بیاندیشند......

خاتون ! در این شب هزار سو مسیر یافتن ات را از کدامین ستاره بی سوی خاموش خبر بگیرم مابین خیل دروغ پردازنی که هویت حقیقی عشق و ارادتم را به تو فریب و دروغ می انگارند و انکارم می کنند انگار که از سوختن و خاکستر شدنم به خاطر تو بیشتر از خودم خبر دارند... من از مدعیانی خبر میدهم که بی خبرند از لحظات تلخ خواب هایم که در توهم و بی خوابی می گذرد در گذرگاه های ناگزیر زندگی.....

چه خواب هایی که می بینم تاریک اند و چه هذیان هایی که می زنم سیاه اند چون مشق های بی معنای کودکی ام در عبور و مرور خطوط کوچک نامفهومی که با تکه ذغالی مجهول نادانسته هایمان را بر صورت معصوم دیوارها ترسیم می کردیم بی آنکه زیبایی خانه هایمان را جدی بگیریم....دیوارها سیاه می شدند و بازوهای نحیف کودکانه ما کبود در زیر نیشگون مادرانی که کتک مان می زدند به جرم دانایی و دانش های خردسال ایام بی دانشی  و نادانی مان.....

آه خاتون!!!!چقدر خسته ام از دست خودم وقتی که احساسم گم می شود در گردباد هذیان هایی که در حسرت تو به تاراجم کشانده اند همانند تو که گریختی از این سرزمین و گم شدی در هزارتوی پس کوچه هایی که پس از این باید در جستجوی تو به آنها پناه ببرم در بی پناهی چشمانی که تو را منتظرند.......

نوشته : غلامرضا امام علیزاده(امامی)