خاتون و هذیان من در پوشال کلاه مترسک های سر مزرعه
خاتون و هذیان من در پوشال کلاه مترسک های سر مزرعه
مدتی ست خاموشی گرفته ام چه کسی گفت فراموشم کنی ،دیوارهای فاصله چرا فرو نمی ریزند اینجا مگر چین است که من مجبور به تحمل حصاری باشم که از آن به میراث تاریخ تعبیر می شود ، کجای عشق بوی تاریخ مصرف می دهد آنهایی که دل شان مهر انقضا خورده به انقطا مهر دچار خواهند شد...
خاتون از قلب تقلبی ات دلگیرم ،گیرم تو در گیر و دار زندگی گم شده بودی و داشتی خود را در غرور بدوی ات زنده بگور می کردی اما این حق را نداشتی از خویش بتی بتراشی که بوی متعفن معابد فراموش شده را بدهد.چرا نخواستی کوچک تر شوی تا توتم نامقدس منیت ، تمنای روح سرکش بزرگت را به تاراج نبرد.هر اسبی برای مهار شدن تازیانه می خواهد و هر نفسی برای رام شدن نفسی زیستن در سلوکی انسانی.
تو برای عارف شدن هفت من مثنوی خواندی اما الفبای آدم شدن را یک لحظه حجی نکردی...!
خاتون با النگوهای زنگوله دار چگونه زنگار از دلت بتکانی در حالی که گوش هایت آواره گوشواره هایی است که هویت انسانی ات را در زیر آوار بدقواره پیوندی مشترک که قراردادی اجباری در فلسفه زندگی آدمی است برای همیشه مدفون ساخته است.قبول کردیم بکارت هویت مان را ببازیم در بستر نسلی که اصالت شان را از یاد برده اند. پس این عصیان توخالی به درد مترسکهای سر مزرعه می خورد ، مبادا در پوشال کلاهت کلاغ ها جا خوش کنند و منقار بر اندیشه ات بزنند.
خاتون کمی فکر کن حرمسراهای دیروزی حریم سراهای امن انسانی بودند و حرمسراهای امروزی حرام سراهای حیوانی،در حرم های دیروزی هیچ دختری هزار داماد و هیچ زنی هزار شوهر نبودو مردان قبیله در عفت زنان به معراج می رفتند،اما امروز می رقصند در مسیر سیاه آسفالت ها ، عروسکانی که آهنگ بویناک ادکلن شان گوش شهر را کر کرده است و صورتکهای هزار رنگشان چشمان مه آلود بی فردایمان را کور...
ما در کدامین سمت زندگی می کنیم؟وای اگر این لحظه های تاریک به سپیده پیوند نخورند سیاهی روزگارمان را چگونه نفس خواهیم کشیددر ظلمت سرزمینی که فاصله از در و دیوار روابط مصنوعی آن فرو می ریزد.من از بوی عطرهای نامعطر وسوسه در قرن دیوار و دروغ فرو می ریزم و رنگ می بازم در هجوم خیل رنگ هایی که معصومیت گونه های زنانه ات را به تاراج برده است و جنگل باکره مژه هایت را به بیشه ای از فریب بدل ساخته که از آن به جز آوای موهوم روباهان چیز دیگری را نمی شود شنید...
خاتون خلاصه بگویم رنگ و لعاب دروغ و دغل بدجوری بر دلت ناخنک زد و محبت مان را به خاکستر کشاند و تو را از من گرفت...
تو رفتی بی آنکه بدانی پاییز با دل سر در گریبان من چه کرد...!
غلامرضا امام علیزاده(امامی)
نام : غلامرضا امام علیزاده (امامی)