
در تيراژ 5000 جلد بصورت تمام رنگي
مجموعه رباعی(آهسته بیا قبیله خواب است هنوز)
توسط انتشارات : پریور و چاپ مروارید تبریز
منتشر شد
منتشر شد
منتشر شد
منتشر شد
|
09143203872 (shanli binab)شانلی بناب شعر و ادبیات ترکی و فارسی
|
||
|
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390 توسط امامی
در تيراژ 5000 جلد بصورت تمام رنگي مجموعه رباعی(آهسته بیا قبیله خواب است هنوز) توسط انتشارات : پریور و چاپ مروارید تبریز منتشر شد منتشر شد منتشر شد منتشر شد نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر 1390 توسط امامی
خاتون و هذیان های من در هجوم محبت های تقلبی خاتون می گویی بمان تا قلب نا آرامم در هجوم محبت های تقلبی با هرم داغ عشق تو آرام گیرد و چشم هایم در بی مهری خاک یخ نزند در عصر منجمد آهن و اتم که نفس ها را در سینه قفس کرده است،تو بگو با این چشم های دودگرفته وقتی روح زندگی ازسرمای سربی صنعت سرشارست وسیاهی آسفالت بیدادمیکندوراهی به روشنایی فردانیست چگونه بمانم برای دلی آواره وسر درگریبان که کوله بارسرگشتگی اش ازآوارگی لبریزست ودستهایش درحسرت محبتی داغ یخ زده است خاتون باورکن وقتی زمین یخ بزنددرختها بخورشید سلام نمی کنند,من سوختن جوانه درآتش سرما رابیتاب می شوم چگونه تاب بیاورم خشکیدن ترا درسیبری تنهایی وغربت،که خودم غریبم درخیابانی که انتهایش به غروب گره می خورد من نخواهم زیست گریه هایی را که بوی باران مصنوعی می دهد اشک چشمان بارور شده ام سمی است به درد عشق نمی خورد شوره زار می کند گونه هایی راکه طعم احساس می دهند لبهایت را کنار بزن مبادا ترک بردارند از باران اسیدی ناباروری که به ماهیت شان ناباورم،بگذار در خو دبخشکم تا حکایت سوختنم سرود زبان خاتونهای قبیله باشد خاتون! بگذارخود رابمیرم تانبینم مرگ درختانی را که از زندگی سرشارند و سرشان در زیر شلاق بارانهای بارورمصنوعی خشکیده است وشانه هایشان خمیده است از ترس ابرهایی که عقیمند نوشته : غلامرضا امام علیزاده (امامی) نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390 توسط امامی
خاتون و هذیان اندیشه ای مه گرفته باز اندیشه ام را مه گرفته است دارم گم میشوم در ورق پاره های سرزمینی که سند اصالتش بوی نان سوخاری می دهد و آدم هایش خروار خروار گندم می دزدند از خرمنی که خوشه هایش ریشه در خون و خیانت قبیله دارد. نمی ترسم اگر سرم را بادهای ولگرد بتکانند و بپراکنند اندیشه ای را که در هر ذره آن ققنوسی به بیضه نشسته است و آوای بیداری از منقارش شکوفه می زند در اصطحکاک بالهایی که آتش به خرمن بیداد می زند،بی داد چگونه نفس بکشم زندگی سکوت بارم را در گرانباری بار استبدادی که بر شانه هایم جاریست با عطش لبانی که در حسرت جرعه ای فریاد می سوزند.... خاتون این روزها سرشارم از عصبیت عصیانی که روح خفته ام را به بیداری فرا می خواند در بی داری زیستنی خفت بار که خفتگان این سرزمین را فرا گرفته است و درختی را عرضه دار شدن نیست برای به دوش کشیدن نعش شاعری که در حسرت هماغوشی حقیقت خاکستر شد و اندیشه اش را گردباد برد ... آی خاتون!دارم له له می زنم در له زار سرزمینی که زار و بیزار کرده روح بی آزاری را که شروه تبعیدی اش در این نیزار بی انتها پیچیده است و نغمه غربت اش در سوز نی چوپانان قبیله گوسفندان را به ستوه آورده و دشت را به ناله وا داشته است...! خاتون خاتون خاتون! دستم به دامنت،دستم بگیر و رهایم کن از این حصار بی فردای گم شده در تاریکی خاک که وجب وجب آن را نفرت و نفرین فرا گرفته در بی دینی دستانی که راه آسمان را گم کرده اند و ایمانشان را با شیطان به معامله نشسته اند بر سر بازاری که جیرینگ جیرینگ تقلبی سکه هایشان گوش شهر را کر کرده و کرکره های آویخته بر پنجره اندیشه هایشان آغشته به سیاهی و سکوت است در هوای مه آلود سرزمینی که ساکنانش بر سر زمین همدیگر را لت و پار می کنند و افکارشان بوی باروت و ستیز و سیاست می دهددر لحظات مه آلود اندیشه شاعری سر در گریبان....! نوشته : غلامرضا امام علیزاده(امامی) نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 توسط امامی
لحظه هاي هذياني من در كوچ خاتون خاتون چه تلخ مي نوازي موسيقي ناموزون كوچ را در گوش شاعري كه چشمان اندوهگين اش در گرگ و ميش روزگار نامراديها و نامردمي ها گم شده است.تو به فكر رفتن و رها شدني،بي آنكه بداني او دارد خاكسترش را در مسير جاده هايي مي پاشد كه رد پاي تو را بر دوش مي كشند.و بوي گام هاي بي برگشتت را ميدهند.من با رفتنت تمام مي شود در ناتمامي لحظاتيكه ريشه در بي خيالي زمان داردو بي انتها به انتها مي رسم از رسم بي معادله روزگار در جبري كه قلم آفرينش برايمان رقم زده است.بشكند نوك مدادي كه سياهي حيات را در روحم تزريق كرد تا همه چيز را تاريك ببينم در ظلمت كويري كه قطره اي ستاره بر لبان تشنه آن نمي باردو بي اختيار بايد تحمل آورم سرحدات سرزميني را كه در آن حدي براي عشق نيست. خاتون چه بد دلهايمان را در محدوده دشمني و دروغ گرفتار آورده اندو اجبار فرار را بر قرار مقدرمان ساخته اند.ديگر اين قبيله به درد ماندن نمي خورد،مي خورد خوره عصيانگري روح هاي بي درد را در غروب عصر دلگيري كه بر مدار تنش و تهاجم مي چرخد.برو،خودت را برهان از برهان هاي پوچي كه براي توجيه اسارتمان مي نويسند و حقارتمان را مي پوشانند در پوسته فريب و تفرعن،دستاني كه شيطان را سياهكاري مي كنند و ايمان خدا را از كفر خويش به ستوه آورده اند.... خاتون ! قسم خوردم دل از اين خاك بد انديشه بردارم قسم خوردم زدست مردم بدكار بگريزم تنها تو نيستي كه كوله بار كوچ بر شانه دارد باور كن قبل از توهستند زنجير شدگاني كه در تقلاي گريز از چهارچوب تكراري انديشه هايي اند كه ايمانشان بوي نفت و نان مي دهد و رنگ خون از لعاب لب زنان شان فرو مي ريزد.من سالهاست كولي وار كوله خويش برشانه افكنده ام و افتان و خيزان،برخاسته ام رو به سمت جاده اي كه رهاييم را رقم مي زند.اما افسوس،راه زنان انديشه،مسير بر رويم بسته اند و بالهايم را در بلاي بي امان ماندن و پلاسيدن درگير ساخته اند تا نينديشم به فردايي كه به آسايش و آزادي پيوند مي خورد.جايي كه مجبور به ماندنم بايد قفس را بستايم و ققنوس وار با خاكستر خويش بخوانم: قفس حالي دگر داردمن آزادي نمي خواهم دلي افسرده در بر دارم و شادي نمي خواهم به هر سو چشم مي دوزم فقط زنجير مي بينم من آزادي،من آزادي،من آزادي نمي خواهم خاتون من كه با جيرينگ جيرينگ زنجيرها ماندني شدم تو تعلقات از خويش بركن و زان پيش تر كه پيش پايت چاله ها سر بر آورند سر بردار و از اين سرزمين سياه فرار كن كه پيوند با خورشيد را برايت آرزومندم نوشته :غلامرضا امام عليزاده (امامي) 1390/3/17 نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اردیبهشت 1390 توسط امامی
خاتون و هذیان من در پوشال کلاه مترسک های سر مزرعه مدتی ست خاموشی گرفته ام چه کسی گفت فراموشم کنی ،دیوارهای فاصله چرا فرو نمی ریزند اینجا مگر چین است که من مجبور به تحمل حصاری باشم که از آن به میراث تاریخ تعبیر می شود ، کجای عشق بوی تاریخ مصرف می دهد آنهایی که دل شان مهر انقضا خورده به انقطا مهر دچار خواهند شد... خاتون از قلب تقلبی ات دلگیرم ،گیرم تو در گیر و دار زندگی گم شده بودی و داشتی خود را در غرور بدوی ات زنده بگور می کردی اما این حق را نداشتی از خویش بتی بتراشی که بوی متعفن معابد فراموش شده را بدهد.چرا نخواستی کوچک تر شوی تا توتم نامقدس منیت ، تمنای روح سرکش بزرگت را به تاراج نبرد.هر اسبی برای مهار شدن تازیانه می خواهد و هر نفسی برای رام شدن نفسی زیستن در سلوکی انسانی. تو برای عارف شدن هفت من مثنوی خواندی اما الفبای آدم شدن را یک لحظه حجی نکردی...! خاتون با النگوهای زنگوله دار چگونه زنگار از دلت بتکانی در حالی که گوش هایت آواره گوشواره هایی است که هویت انسانی ات را در زیر آوار بدقواره پیوندی مشترک که قراردادی اجباری در فلسفه زندگی آدمی است برای همیشه مدفون ساخته است.قبول کردیم بکارت هویت مان را ببازیم در بستر نسلی که اصالت شان را از یاد برده اند. پس این عصیان توخالی به درد مترسکهای سر مزرعه می خورد ، مبادا در پوشال کلاهت کلاغ ها جا خوش کنند و منقار بر اندیشه ات بزنند. خاتون کمی فکر کن حرمسراهای دیروزی حریم سراهای امن انسانی بودند و حرمسراهای امروزی حرام سراهای حیوانی،در حرم های دیروزی هیچ دختری هزار داماد و هیچ زنی هزار شوهر نبودو مردان قبیله در عفت زنان به معراج می رفتند،اما امروز می رقصند در مسیر سیاه آسفالت ها ، عروسکانی که آهنگ بویناک ادکلن شان گوش شهر را کر کرده است و صورتکهای هزار رنگشان چشمان مه آلود بی فردایمان را کور... ما در کدامین سمت زندگی می کنیم؟وای اگر این لحظه های تاریک به سپیده پیوند نخورند سیاهی روزگارمان را چگونه نفس خواهیم کشیددر ظلمت سرزمینی که فاصله از در و دیوار روابط مصنوعی آن فرو می ریزد.من از بوی عطرهای نامعطر وسوسه در قرن دیوار و دروغ فرو می ریزم و رنگ می بازم در هجوم خیل رنگ هایی که معصومیت گونه های زنانه ات را به تاراج برده است و جنگل باکره مژه هایت را به بیشه ای از فریب بدل ساخته که از آن به جز آوای موهوم روباهان چیز دیگری را نمی شود شنید... خاتون خلاصه بگویم رنگ و لعاب دروغ و دغل بدجوری بر دلت ناخنک زد و محبت مان را به خاکستر کشاند و تو را از من گرفت... تو رفتی بی آنکه بدانی پاییز با دل سر در گریبان من چه کرد...! غلامرضا امام علیزاده(امامی) نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 توسط امامی
خاتون و هذیان در بحران بوروکراسی و پارتی در دانسینگ ها خداحافظ سرزمین تاریک و تکراری،خسنه ام از صدای مصنوعی کودکانت در لحظه های مه آلود تاریخ.خسته ام از نوشیدنها و خوردنها و خفتن های هراس آلود. از شیرهایی که طعم شوکران می دهد،خوابهایی که لحظه هایش انفجاری و غذاهایی که شیمیایی است،وحشت دارم... خاتون کجای این قبیله بوی لبخند میدهد؟دیوارهای آغشته به تصویر اندوه را نمی بینی؟وقتی در مسیر چشمهایت مرثیه می روید تار می زنی تاریک می شوم، چنگ بر دل خود می زنم از مویه چنگی که آغشته به خون انگشتان توست.من با تن ناساز چگونه بسازم با آواز سازی که ناسازگاری عصر فاصله را از یاد برده است و نت هایش در بارهای بی بند و باری می رقصد. آه خاتون!دانسینگ ها هم دچار بحران بوروکراسی و پارتی بازی شده اند، پول می خواهند تا برایت پارتی راه بندازند.من در هذیانهایم دیده ام همه دیسیپلین ها با موسیقی جاز طلا فرو می ریزند،اما هیچ توپی تا بحال نتوانسته است استبداد سکه را در هم شکند. خاتون ! خاتون ! خاتون !باز این سکوت شکسته دارد مرا از مرز کلمه بیرون می برد،با این جنون وحشی سینه کدامین صحرا را سمکوب کنم برای برچیدن دیوار سرابی که حقیقت را از خورجین اسبم دزدیده است. باید بگذرم از سرحدات سرزمینی که کوچه های بن بستش هرگز به خورشید نمی رسند و جاده های نابینایش در بیابان های کور محو می شوند... به کوه زده ام تا خاکسترم اسیر دست کوچه و بازار نشود،صلاح نیست لگد مالم کند کفش هایی که نعش های گوشتی بد بو را با خود می کشند و عشق را به بازی گرفته اند. خاتون ! تاوان عاشقی سوختن است و جرم حقیقت مداری تلف شدن درتف سوزان سراب بایدها و نبایدها. لیلا عاشقی کشید مجنون شد.حلاج اناالحق زد بر دار نشست.عین القضات شطحی حقیقت نوشید قطره قطره در هرم داغ بوریا و روغن مذاب شد. اما دیوار سراب هرگز فرو نریخت،من ماندم و پرده ابهامی که مجبور به سکوتم کرد در سرزمینی که گریه کودکانش مصنوعی ست .....! نوشته : غلامرضا امام علیزاده (امامی) نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 توسط امامی
سوسورام ايچيمين دومانليغيندا شعر توپلوسو غلامرضا امام علیزاده (امامی) تصویر پرداز: سمیه یزدانخواه بناب![]()
اوچ سئوگی (من ، حئیران ، وفاسیز قادین) شعر توپلوسو غلامرضا امام علیزاده (امامی) تصویر پرداز: سمیه یزدانخواه بناب
آهسته بیا قبیله خوابست هنوز مجموعه شعر انتظار غلامرضا امام علیزاده(امامی) تصویر پرداز: سمیه یزدانخواه بناب نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389 توسط امامی
موقددس یول خاتونا ایتحاف یئنی دن گؤروشدوک ناهار چاغیندا اونون اللرینه بوز جالانمیشدی کؤکسونده باش آچان اوسته یارانین اوسته منیم اللریمله بوز جالانمیشدی ********** دوققوز آی چکدییی آجی سؤگی نی داشیردی ایچینده بیر اوشاق کیمی دونیانین آغریسی باخیشلاریندا باخیردی اوزومه بیر قوناق کیمی ********** اؤزلم له دولوخان ببه لرینده وارلیغین کدرین گؤرمک اولوردو گؤزومه حسرتله باخدیقجا او قیز گؤزلری بولود تک یاشا دولوردو ********** اوزون آیریلیغدان دوغان فاجعه اسیردی کولک تک داغون سسینده بیر آجی اوزونتو چارپیردی گؤزه کدرلی سسینده،محزون سسینده ********** قارا اؤرتویوتک نیفرت چؤکموشدو روحونون باکیره دووارلارینا مین لرجه ذیل قارا رسیم آسمیشدی کئچمیشدن خاطیره دووارلارینا ********** کوسموشدو یئر – گؤیله دانیشماییردی دالمیشدی اؤزونه لال قایا کیمی سینمیشدی عشقینده ، سیندیرمامیشدی دونیادا اؤزونو سال قایا کیمی ********** الیمه آلیردیم بوز بارماقلارین الیمدن چکیردی گئری الینی سئومیردی تاپشیرسین اؤزگه بیر اله قادینسل الینی ، پری الینی ********** اوتان قاچ باخیردیم اوزونه اونون آیریلیغ جیزیغین خط خط اوخوردوم او سویوق باخدیقجا منیم اوزومه اؤزومده بوز کیمی من دونوخوردوم ********** دیلیم یالواریردی منی بوشلاما اسیردی اوره ییم سئوگیمه خاطیر بیلمیردی بیر عومور یئرسیز – یاتاقسیز اسیردی اوره ییم سئوگیمه خاطیر ********** قورخوردوم قیریلسین ووردوغو زنجیر چیلغین بیر دویغونون قول – قانادیندان سیلین سین بوتونجه او گونکو گونده سئوگیم اوره ییندن،آدیم آدیندان.... ********* دولاندیق ، قاییتدیق ائومیزه ساری بیر آنیت الیمی الینه آلدی سیخیب دؤشلری نین اوسته باسارکن یئنی دن ایچیمه ولوله سالدی ********** دولموشدو چیچگه بوتون آغاجلار پاییزین قوینونندا آخشام چاغیندا ساللانا ساللانا آی سریلیردی گونش اوتورموشدو اؤز اوتاغیندا ********** آچیردی قارانلیق یئره اؤرتویون جوموردو ظولمته یئنی دن شهر گئجه نین قوینوندا محو اولموشدولار او بوزلو بارماقلار ، او دوزلو اللر ********* اؤیرتمن میدانی،آلا تورانلیق هاوادا آیریلدیق،سئوگی دن دولو آند ایچدیک بیرلیکده سونا آپاراق عشق ائله چکیلن موقددس یولو ********** آند ایچدیک چیرپینسین اوره ک لریمیز بیرلیکده وارلیغین ساحه لرینده باش – باشا یاشایاق امامی بوتون شنلیک شهرینده – غم شهرینده
شعر : غلامرضا امام علیزاده (امامی نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389 توسط امامی
هذیانی برای خاتون
چه بی تفاوت از کنار دلم می گذری بی آنکه بدانی نا مهربانی چشمانت خاکسترم می کند و رقص پلکهایت به بادم میدهد..! آه خاتون امروز تنور داغ صدایت برکت سفره دلم شد اما چه زود دستان یغماگر به غارت احساسم هجوم آوردند و بردند سفره ای را که بوی تو را میداد .بوی نان تازه زندگی را،بوی گندمی را که از مزارع گونه های تو چیده بودم و هنوز گیسوان بافته ات شال طلایی کمرشان بود. به تاراجت بردند دزدانی که شمشیر پدرانمان را در پنجه داشتند و عصمت مادرانمان را در حرام سرا و باکرگی دخترانمان را در بارهای بی بند و باری. خاتون خاتون خاتون! کاش بدانی اکنون چقدر بی تو زیستن را در گریستن هایم به انتظار نشسته ام ...این جاده مرا به سحرگاه روشن چشمان تو نخواهد رساند چون سالهاست با شب گره خورده است.به خورشید بگو منتظرم نباشد ظلمت دیریست رأیم را دزدیده است و سیاهی در قلب نگاههایم تخم افکنده است.من به آمدن سحرگاه مومن نیستم بگذار بگذرانم لحظات تیر و تار بی تو بودن را در نبودن های نور حیات بدور از خیل تماشاگرانی که از کرکس چشمان شان وحشت دارم.من حرام نیستم تا مرده خوار بر نعشم بچرد.وای خاتون ببخش دوباره شبیهخون کلمات گرفتار هذیان گویی ام کرد. ببخش اگر گرمای دستانت را حس نکرده ام گناه از انگشتان یخ بسته من بود.اگر زبان چشمانت را بلد بودم هر گز یخ نمی زدم به قلم :غلامرضا امام علیزاده(امامی) نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم اسفند 1389 توسط امامی
خاتون سکوت نکن برایم بنویس امشب چشمهایت کدام واژه را خواهند گریست؟به یاد خاطرات از دست رفته مان در تاریکی خاموش بستر سرد تنهایی ات؟و کدام زندگی را قی خواهند کرد از حلق گرما زده ی خودکار بر صورت دفتر بی شیرازه ی دنیای سیاه اوراق وخواهد شکست استبداد نامعتدل فاصله ها را...؟ بنویس خاتون بنویس،قبل از آنکه پنجره ها تاریک شوند،خبر نداری شیشه های امروزی در تلاقی نور و روشنی زود خود را می بازند و مات از اینهمه رنگ بازی،بی عجله سیاه می شوند تا لبان تشنه گلها به دیدگان گرم خورشید پیوند نخورد.بنویس تا جریان زیستن را در جدال بی امان جمله هایت نفس بکشم و بگریزم از هرچه که بار سنگین پلاسیدن و کپک زدن را بر شانه هایم آوار می کند.آه خاتون اگر نفس هایت بر من نوزند کدامین کلمه سترون باکرگی ام را به تاراج خواهد برد؟من منتظر مسیحم مبادا از شعرهایم یهودا بزاید...وای اگر چنین باشد در این دیار بی ارتفاع جلجتایی را خواهم ساخت تا بر بلندای آن خود را از صلیب آوارگی ها و بدنامی هایم بیاویزم... من شکوه شاعریم را در قمار قدیس چشمان تو باختم و تو چه جوانمردانه در کیش مهر خویش مات شدی به خاطر سربازی که در معرکه عشق و دلبستگی از اسب افتاد،اما هرگز به شوق وصال در حاکمیت نفس گیر فصل فراق از اصالتش فصل نشد.... خاتون! دستهایت را برایم به هدیه بیاور تا چشمانم را در بین انگشتانت بکارم شاید در هماغوشی نگاههایمان جوانه بزند پا به پای بهاری که در راه است
به قلم :غلامرضا امام علیزاده(امامی) |
||